خرید بک لینک
بچه که بودم اتاقم که خیلی دوستش داشتم(هق هق و فین شدید)دوتا کمد دیواری خیلی خیلی خیلی بزرگ داشت ،خییلیبزرگ!وقتی خیلی عصبانی یا ناراحت میشدم گرومپ گرومپ پاهامو میکوبیدم میرفتم تو اتاقم و تق در اتاقمو م

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:20

نمیدونم فقط منم که حس میکنم دیگه اصلا قرار نیست حالم خوب شه و همه چیز برام عادی شه؟

چیزای بدتر و فرضیه های بدترو میخونم و گریه ام میگیره و هی با خودم سبک و سنگین میکنم که کار کردن تو والمارت و اون

اوضاع سخت تر بود یا الان؟بعدش دقیقا جمله ی بالا برام تکرار میشه من یا خیلی از ماها حالمون خوب نمیشه و دوای دردمونم

نمیدونیم:")

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:20

صفحه بندی